|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم دی 1388 توسط طنین
|
سلام دوستای خوبم
دو روزه که بلاگفا بامن قهرکرده بود اونقدر درشو کوبیدم تا بالاخره باز شد.امیدوارم یلدای امسال رو
بخوشی پشت سر گذاشته باشین .من هم دیشب مهمون داشتم ،یکی از دوستام و دبیر فیزیکمون
کلاس خصوصی داشتیم .بجای فال حافظ و بگو و بخند فقط مسئله حل مینمودیم .ساعت ده و نیم
هم رفتند .بعدش با امیر تنها بودیم .اینم از شب یلدای ۸۸ ما.
قبلنا خیلی بهتر مینوشتم .انشام خوب بود ولی نمیدونم این مدت چرا اینقدر جمله بندیهام
بد شده.قبل ازاین که بیام نت یادمه چی میخوام بگم ولی همین که شروع میکنم به نوشتن
یادم میره چی میخواستم براتون بگم .
تقریبا ده ماه پیش یکی از نزدیکان از ما درخواست پول کرد .امیر هم هرچه داشتیم بهش داد
اونم قول داد یه ماهه برگردونه ولی یه ماهش شد ده ماه. چند روزه پیش نصف پول رو برامون
آورد واقعا توی این چند ماه مشکل مالی داشتیم نه اون اندازه که بخوایم قرض بگیریم ولی
همین چند ماه فشار زیادی رو تحمل کردیم .البته اون بنده خدا براش اتفاقی افتاد که نتونست
به موقع پولمون رو برگردونه .امروز از خدای خودم خجالت کشیدم چون بعضی وقتا ناشکری
میکنم .در حالیکه او.ن صدامو شنید و زندگیم بهتر شده .جمعه گذشته که اول محرم بود استرس
داشتم چون چندین سال پیاپی توی ماه محرم بین من و امیر جنگ و دعوا بود ولی بقول
چینی ها که عدد هشت براشون مقدسه منم سال۸۸ برام از تمام این سالها بهتر بوده
به امید خدا این ترم پیش دانشگاهی رو تموم میکنم .و میشم پشت کنکوری حالا بگید
زن گنده خجالت نمی کشه میگه پیش دانشگاهیم .چیکار کنم باور کنید چهار سال تموم
زجر کشیدم تا بالاخره موفق شدم دیپلممو بگیرم چه روزا و شبهایی که با اعصاب درب و داغون
سر جلسه امتحان میرفتم .حالا هم در حسرت دانشگاه باید بسوزم چون بازم امیر اجازه نمیده
برم دانشگاه .خدا بگم بعضی ها رو چیکار کنه که دانشگاه رو توی چشم امیر کردن ....
.من معذرت میخوام ولی امیر هیچ نظر مثبتی نسبت به دانشگاه نداره.ولی خوشحالم که
خودمو تا اینجا رسوندم برای من یه رویا بود رفتن دوباره به مدرسه .
پی نوشت:گوشت دودییییی
گوشت راسته رو تکه تکه کرده (به اندازه نصف کف دست )بعد با پیاز
و زردچوبه میزازیم بپزه بعد از پخت سرخش میکنیم یا اینکه بصورت رشته رشته درآورده و با پیاز
سرخ می کنیم اونوقت یه قالب زغال رو میزاریم خوب گداخته بشه .گوشتی رو که سرخ کردیم یه گوشه
ماهیتابه میزاریم و بعد زغال رو هم میزاریم گوشه دیگه درب ماهیتابه رو به مدت چند ثانیه می بندیم
وقتی که زغال رو بزاریم توی روغن داغ دود می کنه و گوشت ما بوی دود میگیره .البته زمان خیلی کمی
باید زغال روبزاریم توی ماهیتابه وگرنه گوشت ما بیش از حد بو می گیره و طعم خوبی نداره .من یه بار
درست کردم ولی چون زغال رو از ماهیتابه خارج نکرده بودم .گوشت خیلی بد مزه شده بود.
تو رو خدا اگه درست کردین و بد شد نیاین بهم فحش بدینا
چون من بار دوم که درست کردم خیلی خوشمزه شد پس زیاد دودیش نکنید
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم آذر 1388 توسط طنین
|
دلم برات تنگ شده داشتم آشپزخونه رو تمیز میکردم بیادت افتادم .یاد خاطرات گذشته
نمیدونم تو هم بیاد من هستی یا نه .پریشب خونه داداش حامد بودم ،می گفت مریض بودی اونم
بردتت بیمارستان ،اشک تو چشام حلقه زد .نمیدونی چقد دوستت دارم با همه نا مهربانیهایی که
با ما کردی بازم دوستت دارم .یاد کودکیم افتادم .چون روزهای خوش با تو بودن همون دوران
کم کودکی بود .دلم میخواد ببینمت هر چند تا دیدارت ده دقیقه بیش فاصله ای ندارم
ولی نمیدونم چرا پاهام حرکت نمی کنه .هنوزم حسرت شب عروسیم به دلم مونده .انتظار داشتم
دستم و می گرفتی و راهی خونه بختم میکردی ولی فقط از پشت سرم بدرقه ام کردی
امشب بدجور دلم هواتو کرده .خیلی حرفا باهات دارم ولی سالها فاصله باعث شده نتونم باهات راحت
باشم .بازم منتظرم ببینمت و بر دستانت بوسه بزنم و تو هم سرم رو ببوسی .هر چه بودی و هستی
فقط باش که من بی تو میمیرم .چشمانم رو می بندم و بیاد کودکی بر باد رفته ام بیصدا در دل این
شب می گریم .کاش یکبار دیگه تو رو میدیدم که با یک بغل میوه وارد می شدی و من و نگین و فاطیما
میدویدیم و پاکت های میوه رو ازت می گرفتیم بعدش من اخم می کردم و می گفتم پس انار کو؟
دلم تنگ شده برای انارایی که دونه میکردی .
امشب هوای دلم ابریه
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 توسط طنین
|
سلام دوستای خوبم
ایام سوگواری اباعبدالله الحسین رو به شما تسلیت میگویم.
این روزها حسابی فکرم مشغوله .فصل امتحاناته و من هنوز لای هیچ کدوم از کتابام رو باز نکرده ام
دلشوره دارم البته یه خورده هم بی انگیزه شدم نسبت به درس ولی سعی میکنم این پنج تا کتاب رو
هم پاس کنم و یه نفس راحت بکشم .جمعه گذشته عروسی پسر خواهرشوهرم بود و منم درگیر خرید
لباس عروسی بودم .لباسای آماده که اصلا به تریپ و کلاس من نمیخوره چون نه پشت داره نه آستین
و خلاصه خانوما بهتر میدونن چی میگم .با دختر خواهر شوهر رفتم برای خرید پارچه از اونجاییکه
باهام یه خورده رقابت داره البته خودم هم نمیدونم چرا هر پارچه بدرنگی میدید می گفت زن دایی
همین و بگیر بهت خیلی میاد .ولی من زیر بار نمی رفتم .بالاخره بعد از سه روز گشتن یه پارچه چشمم
رو گرفت و انتخابش کردم حریر سنگ دوزی شده بود تو مایه های سرخابی روشن البته قیمتش زیاد گرون
نبود ولی چون دستی توی خیاطی دارم میدونستم توی دوخت بره چیز شیکی از آب درمیادبرای زیرش
هم ساتن همون رنگ انتخاب کردم .خیاطم چهاروزه آماده اش کردوای خدا نمیدونید چقدقشنگ شده
.روز عروسی قرار بود با دختر خواهرشوهرم برم آرایشگاه ولی چون
نمیخواست لباسش رو ببینم گفت زن دایی این آرایشگاهه دیگه وقت نمیده منم فهمیدم و گفتم باشه
در واقع من برای هیچ جشنی آرایشگاه نمیرم و خودم دستی به سرو روم میکشم ولی اصرار
خواهرشوهرم بود که قبول کردم برم و وقتی بدجنسیه دخترش زری رو دیدم تصمیم گرفتم اینبارهم
آرایشگاه نرم .خلاصه لباس رو با یه وتین خوشمل پوشیدم و یه آرایش ملایم هم کردم و
با امیر رفتیم تالار عمه ی زری که یه روستاییه نازنینه تا من و دید بغلم کردو بوسیدم و گفت:
طنین مادر خودتی ؟ماشالله خوشگل بودی ماه شدی منم کیف میکردم اونم یه لباس گیپور سبز
پوشیده بود که به سنش میخورد کنارم نشست و چند دقیقه ای گرم گفتگو بودیم کم کم تالار شلوغ شد
وساز و آوازو رقص با اصرار خواهر شوهرم من هم یه ریزه نرمش کردم بالاخره ساعت نه بود که
زری هم اومد تا چشمم بهش افتاد گفتم خدایا واقعا حقی بعضیها میگن خدا جای حق نشسته
ولی من همیشه میگم خدا خودش حقه .خلاصه دیدم پارچه لباس زری و عمه خانوم یکیه(آیکون شادی )
خوب دیگه چاه کن همیشه ته چاهه اومد کنارمو گفت زن دایی خوب شدم گفتم عالی شدی ولی
منم نتونستم خودمو بگیرم و گفتم لباس خودتو عمه شبیه همه تا به عمه نگاه کرد حرص و عصبانیت
ازصورتش میبارید.بعد هم خودش و جمع و جور کرد و گفت جنسشون فرق میکنه ولی مطمئن بودم
که یکیه بعداز مراسم که برگشتم خونه ازخودم بدم اومد گفتم نمیشد جلوی زبون لعنتیت رو بگیری
به تو چه که لباسشون مثل همه ولی باور کنید بعضی از آدما حقشونه که حالشون گرفته بشه
توی همه چیز با من رقابت می کنه درصورتیکه شش سال ازمن کوچیکتره .ولی هنوزم از اونشب تا
حالا خودمو نبخشیدم همش میگم طنین تو که بدجنس نبودی .خدایا خودت منو ببخش اگه اینقد
رو اعصاب من پیاده روی نکرده بود منم تلافی نمیکردم آخه من گوشه ای از کاراشو گفتم نمیدونید
چه سنگایی که پیش پای من ننداخته.به هر حال عروسی خوش گذشت.
پی نوشت:مینا خوبم متاسفم که نت نبودم و نتونستم بهت کمکی کنم .معذرت میخوام
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 توسط طنین
|
سلام به همه شما که لطف و محبتتون باعث میشه هی من عرقای پیشونیمو پاک کنم
مرسی که میاین و بهم سر میزنید کامنتاتون یه دنیا خوشحالی برام میاره .
جاتون سبز مهمونی به خوشی گذشت جای همتون یه برگ کاهوی سبز و خوشگل گذاشتم 
شب عید هم من دعوت بودم و دلی از عزا درآوردیم .واقعا کلاس ورزشم خیلی برام مفید بوده
دارم ورزشکار میشم خدمتتون بگم که چند روز قبل که بارونی بود من به تمام معنا عشق
میکردم آخه عاشق بارونم .طنین زرنگ شده و دستی هم به سرو روش کشیده یه کم خانومانه
شدم از بس توی باشگاه سوال میکردن مجردی ؟ما هم که عاشق اون قیافه دخترونمون بودیم
خوب زورشون به من چربید ما هم موها رو رنگرزی کردیم البته حالا که دخترا هم موهاشونو رنگ و
مش می کنند خوب من مال دوره ناصردیونم(ناصرالدین شاه)خودمون من معذرت میخوام اگه
نمیتونم مرتب بهتون سر بزنم در حال توسعه اقتصادی می باشیم یه جورایی هم داریم جهاد سازندگی
انجام میدیم پس من رو ببخشید .توی یه فرصت مناسب به همتون سر میزنم.
راستی کسی گوشت دودی بلد نبود به من بگه ؟پس ناراحت نباشم اینطور که پیداست خیلیا
مثل خودم هستن یادم رفت بگم شام مهمونی همچین بهشون چسبیده بود که می گفتن طنین
دعوت از ما پخت و پز از تو تو رو خدا اینم شد دعوت کردن !؟ منم گفتم عمرا شما خجالت نمی کشین
اینجوری مهمون دعوت می کنید؟زیر بار نرفتم و مثل خودشون دست به سیاه و سفید هم نزدم .
فعلا بای
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم آذر 1388 توسط طنین
|
سلام به همه دوستای گلم
عیدتون مبارک باشه .ایام به کام
گفته بودم میرم باشگاه ولی چشمتون روز بد نبینه بعد از چند جلسه چنان کمردردی منو گرفت
که تا شش روز خوابیده بودم ،بالاخره بعد از سه بار دکتر رفتن من بهتر شدم ،ولی خداییش کمک
بزرگیه برای روحیم .آه و ناله ی کمتری میکنم حالا صبر کنید .من استارت مثبت اندیشی رو بزنم
می بینید که روحیم خیلی بهتره .البته به مربی گفتم بزاره من نرمش های سبک انجام بدم
چون هنوز خوب خوب نشدم .امشب مهمان دارم باید بعد از نوشتن این پست برم توی
آشپزخونه و تدارکات شام امشب رو ببینم .میخوام سبزی پلو با کوفته براشون درست کنم
البته چون دامادمون ماهی خیلی دوست داره ماهی هم درست میکنم .یه سوپ قارچ خوشمزه
هم میزارم تنگش میخوام امشب حسابی ولخرجی کنم .مگه چیه این مهمونا از اونایی
هستن که سالی یه بار میان منم میخوام بهشون خوش بگذره .بچه ها اگه کسی
طرز درست کردن گوشت دودی رو بلده خواهش میکنم بهم بگه .یه بار درست کردم ولی بوی
بدی گرفته بود و خیلی بی مزه شده بود .
امیدوارم تعطیلات بهتون خوش بگذره .مواظب خودتون باشید.التماس دعا
 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیستم آبان 1388 توسط طنین
|
نمیدونم از زندگی چی میخوام ،شاید اونقدر کاستی توی زندگیم هست که هدف اصلی رو گم
کردم .دلم گرفته ،خسته شدم نمیدونم چرا؟با اینکه امیر خیلی از گذشته بهتر شده ولی من
احساس تنهایی زیادی میکنم .روزهام تکراری شده دلم میخواد برم سر کار ولی کار کجاست؟
نه امیر اجازه میده و نه دستم بجایی میرسه .جو خونه برام طاقت فرسا شده ،امروز عصر میخوام
برم کلاس ورزش .نمیدونم چیکار باید کنم تا به آرامش برسم ،اضطراب منو از پا انداخته
دیشب به امیر گفتم تو رو خدا منو ببر یه دکتر خوب از لحاظ روحی داغونم .خوشحالم که اینجارو
دارم ولی هرچه به آخر برج نزدیک میشه بیشتر توی فکر هزینه تلفن میرم وضعمون بد نبود ولی
مشکلاتی پیش اومد که زندگی برامون سخت تر شده درآمد امیر زیاد نیست.من چیز زیادی
نمیخوام ولی همین قبض های آب و برق و تلفن هم بهمون فشار میاره .دلم میخواد برم کلاس
زبان ولی نمیتونم .همش گریه میکنم نه بخاطر بی پولی روزمرگی خسته ام کرده .ولی بازم
امیدوارم .مدتیه سرم گیج میره اصلا نمیتونم مطالعه کنم پای کامپیوتر هم که میشینم
بدتر میشم احساس میکنم چشم راستم ضعیف شده .حالم اصلا خوش نیست
تا حالم میگیره تنها کاری که امیر برام میکنه اینه که بگه بیا بریم بیرون قدم بزنیم
زندگی بدون بچه مفت هم نمی ارزه اینو دیگه مطمئن شده ام .
چقد بخودم امید واهی بدم وقتی نتونم برای درمون دردم قدمی بردارم .دوا درمون پول میخواد که
من ندارم ،یه همراه خوب و دلسوز میخواد که من ندارم .دلم به چی خوش باشه به اینکه
نفس می کشم .طلبکار مردم نیستم ولی کسانی رو میشناسم که همسن خودم هستن و حالا
چهارمین باره که به حج میرن .چه میشه اونایی که دستشون بازتره کمکی به دیگرون کنند
والا از صدتا حج رفتن صوابش بیشتره من توقع کمک برای خودم ندارم .برای اون کسانی که
واقعا محتاجن .جاریم میگه طنین تو خیلی خوبی خدا کمکت می کنه من که خوبی به کسی
نکردم البته بدی هم نکرده ام یعنی نمیتونم بد باشم .پس چرا خدا بهم نگاه نمی کنه .
خدا جون مگه با من قهری ؟
دلم رو به آینده خوش کرده ام هرچند آینده همین لحظاتیه که داره مثل برق و باد از جلو چشام
میگذره .برام دعا کنید حالم خوب بشه دیگه تحملم تموم شده ،خدایا به فریاد همه برس یه
نگاه هم به من بنداز .کمک کن که واقعا درمونده ام توی این زندگی
زندگی ای که برام شده یه زندون کمکم کن خودم رو پیدا کنم .
میام اینجا بنویسم ولی نمیدونم چی بنویسم
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم آبان 1388 توسط طنین
|
سلام .
از خدا میخوام همتون خوب و خوش و سلامت باشید .
از وقتی جناب بلاگفا سرویس مخفی داده ،بعضی از دوستان وبلاگی نوشته هاشون خصوصی
شده .البته من فضول نیستما ولی وقتی مدتها مطالب بعضی از شما دوستان رو میخونم یهو پشت
کلمه عبور گیر می افتم ،تازه می بینم بعضی ها خیلی کم لطفی می کنند .بگذریم خوب حتما اینجوری
راحت ترن.
امروز به چند تا از پرده سازیهای شهر سر زدم ،ولی اونقد قیمتا بالا بود که پا به فرار گذاشتم .قیمت
بعضی از پارچه ها خوب بود ولی دستمزدا وحشتناک گرون بود .منم صبر می کنم تا پولم بیشتر بشه
البته یه مقداریش رو هم خرج کردم ،همشم تقصیر همسایه بود که یه سارافون قرمز رنگ خوشگل دیدو
من رو مجبور کرد بخرمش .منم نتونستم دلشو بشکونم خریدمش ،الان هم تنمه ،امیر هم بعداز مدتها
چشماش اینجوری شد خیلی خوشش اومده بود چشم سفید، آخه تا بالای زانومه
من هروقت میرم خرید روحیه ام وامیشه حالا نه اینکه حتما چیزی برای خودم بخرم هرچی میخواد
باشه من انرژی می گیرم ،خوش بحال اونایی که حداقل هفته ای یا ماهی یه بار میرن خرید درمانی
البته اینم بگما وقتی میرم خرید حتما باید یه چیزی برا امیر هم بگیرم اگه شده یه جفت جوراب
در غیر اینصورت وجدان درد می گیرم امشب هم رفتیم پیاده روی چادرم رو پشت سرم قایم کرده بودم
از در که اومدیم بیرون امیر گفت چادرت کو گفتم شبه چادر نمیخوام چیزی نگفت ولی بدجنس میدونست
دارم سر به سرش میزارم ،چادرم و پوشیدم و رفتیم .توی راه برام ذرت مکزیکی گرفت ،بد نبود
بعدش هم چیپسو آلوچه گرفت نشستیم توی پارک واز خودمون پذیرایی کردیم .داشتم آلوچه میخوردم
دیدم یه عقرب گنده بفاصله نیم سانتی پاهای بنده گارد گرفته امیر بلند شد پاهاش کوبید توی سر
عقرب بیچاره .گفت پاشو بریم تا بلایی سرمون نیومده ساعت ۱۲ بود که برگشتیم خونه .اون دنبال
فرکانس رادیوفرهنگ میگرده .منم نشستم و وبگردی می کنم .ببخشید زیاد حرفیدم
مواظب خودتون باشید
نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط طنین
|
سلام دوستان عزیزم .میدونم که همتون خوب و خوش و سر حالین
خدارو شکر منم ای بدک نیستم .امروز من از صبح در حال کار بودم افتادم بجون اتاق خواب چون دیروز
موکتش رو شسته بودم .امروز موکت رو پهن کردم و دستی به سرو روی اتاقم کشیدم ۰میخوام براش
پرده بگیرم .لطفا اگه میشه بهم بگین پرده ی چه رنگی بگیرم .دیوار اتاق سفیده .تخت و میز هم قهوه ای
رو تختی هم قهوه ای و زرده.
امروز برای ناهار غذای مرغ و سبزیجات درست کردم ،چند روز پیش این غذا رو توی برنامه خانه فیروزه ای
شبکه سه آموزش دادن .منم تصمیم گرفتم درستش کنم .خوشمزه شد جاتون سبز .
از فردا میخوام برم کلاس ورزش ،مدتیه این تصمیم رو دارم ولی پاهام حرکت نمیکنه .خیلی تنبل شدم
ولی دیشب نشستم و یه برنامه ریزی کردم که خودم رو سرگرم کنم و دیگه کمتر غصه بخورم
بخاطر همین دیشب رفتم خونه خواهر کوچیکه که تازه از شیراز اومده نگین از من کوچیکتره ولی
خیلی خوشرو و بذله گوه .کلی ادا و اطوار درآوردومنم خندیدم .پسر کوچولویی داره که من خیلی دوسش
دارم وقتی میرم تا میتونم بوس بوسیش میکنم اونقد شیرینه که خدا میدونه .موقع برگشتن به زور ازش
جدا میشم.نگین میگه طنین چقدبهت بدم یه شبانه روز نگهش میداری گفتم هیچی نمیخواد بدی ولی
شیر مادر از کجا بیارم بهش بدم .
جمعه ها خیلی دلم می گیره مثل الان که تنها نشستم ،خوابم نمیاد نمیدونم چیکارکنم
کارای خونه رو انجام دادم ،خسته هم هستم ولی بازم دلم میخواد خودمومشغول کنم
یه ماهی میشه آرایشگاه نرفتم .آخه یه ماه برای من که ابروهای پری دارم خیلی زیاده
شدم شکل لولو ولی حوصله آرایشگاه رفتن رو ندارم البته چون دفعه قبل ابرومو خراب کرده بود تا بخواد
مثل اولش بشه باید یه دوماهی صبر کنم ،کلا من ابرومو پهن برمیدارم یعنی کاملا دخترانه بخاطر همین
دفعه پیش یه کم باریکش کرده بود که اصلا خوشم نیومد .
دیگه نمیدونم چی بنویسم ....
تا بعد 
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط طنین
|
سلام دوستای خوبم .
وبلاگ منم یکساله شد.تولدش مبارک
چند روزی سرماخوردگی داشتم ولی خدارو شکر بهترم این چند روزه نت قطع بود وهر بار اومدم کانکت
بشم ،نشد .بعد هم اخبار با افتخار میگه هم اکنون ما بیست و پنج میلیون کاربر اینترنت داریم
چه فایده وقتی هفته چند روزش سرویس نمیدین.
دیشب بعد از چند روز تو خونه موندن با امیر رفتم بیرون نم نم بارون بود و منم که عاشق راه رفتن
زیر بارونم .دو ساعتی بیرون بودیم ،هوا هم عالی ساعت ۱۲ و نیم بود که داشتیم برمی گشتیم
خونه .یهو امیر گفت اونا نگاه کن .دیدم جونی نشسته توی پیاده رو و داره چرت میزنه وسرش تا
پایین زانوهاش بود اینقد این منظره رقت انگیز بود که بی اختیار اشکام میریخت رو صورتم
اعصابم بهم ریخت چنان دلم بدرد اومد که فقط خدا میدونه.حالم گرفت و این پیاده روی زهره مارم
شد.یاد بدبختیای خودم افتادم .میخواستم به امیر بگم تو که داری اینو نشون من میدی پس چرا
خودت عبرت نمی گیری .چقد شبها چشمامو باز کردم و دیدم تو هم همینطور نشسته
چرت میزدی .میخوام بهت بگم یادته یه تشک سالم برامون نذاشته بودی ،نیمه شبها از
بوی سوز پنبه سوخته هراسون پا میشدم و پارچ آب رو روی تشک خالی میکردم .یه چادر گلدار داشتم
که هرجای اون یه سوراخ گذاشته بودی .چقد من رو گریوندی خودت میدونی با من چه کردی؟
یه ماه پیش یه تشکچه درست کردم ولی یه هفته نشد که سه جای اونو سوزوندی ۰امیر بخودت بیا تورو
خدا با من و زندگیت بیش از این بازی نکن .همه جوری باهات کنار اومدم تو رو خدا برای یکبارهم که
شده دست از این دیو سیاه بردار.ببین یه فرش سالم نزاشتی .منم جوونم آرزو دارم ،آرزوی چیزایی
رو دارم که معمولی ترین خواسته هاست .امیر، من سرشار از عشق و نشاطم بزار این عشق رو
بریزم بپای تو و زندگیمون .از در میای تو وقتی میدوم میام و میبوسمت دست من رو پس نزن
همیشه خستگی رو بهونه کردی و گفتی برو کنار خسته ام ،برو کنار بوی عرق میدم .چرا نمی گی
عشق رو نمی فهمی ،چرا نمی گی احساس از وجودت پاک شده .چرا ساعتها برای بساطتت
وقت داری ،ولی به من که میرسی بی حوصله ای .
.خدایا زندگی کردن رو دوست دارم .عشق ورزیدن رو دوست دارم
بعضی وقتا چنان لبریز عشق میشم که نمیدونم نثار کی کنم ،تنها تورو می یابم و
سجاده رو پهن میکنم و با اشک شوق بهت میگم خدایا تو خیلی عزیزی و من دوسسسسسسسست
دارم.
تصمیم گرفتم پنج تا کتابی رو که مونده بخونم .ولی متاسفانه چهارتاش رو احتیاج به معلم دارم
فیزیکـ ریاضی ـشیمی ـعربی .برام دعا کنید بتونم پاسشون کنم .
اینجا جاییه که من خیلی دوسش دارم چون دوستانی دارم که برام خیلی باارزشن .از هتون ممنونم
مواظب خودتون باشید

نوشته شده در تاريخ شنبه دوم آبان 1388 توسط طنین
|
سلام دوستای خوبم .انشاءالله که خوبین
امروز نشسته بودم روی بالکن و به باغچه کوچیک خونه نگاه میکردم ،باغچه ای که جز یه بوته
لاله عباسی چیز دیگه ای توش نیست .همیشه حسرت داشتن یه باغچه بزرگ رو دارم .چون رو به آفتاب
هر چی هم میکارم زود خشک میشه ،چند وقتیه حوصله هیچ کاری رو ندارم ،اضطراب دارم نمیدونم
چیکار میکنم چند روزیه صبح ها قرص فلوکسیتین میخورم ،ولی هنوز ازش چیزی ندیدم
کارای خونه رو انجام میدم ولی اصلا خوشحال نیستم .احساس میکنم یه چیزی رو گم کردم
دیشب رفتم خونه خواهرم ،سه ساعت اونجا بودم ولی ده کلمه حرف نزدم ،خواهری خسته بود
بلند شدم براشون شام درست کردم ،خودم هم نشستم و فقط چند لقمه نون و ماست خوردم
بعدش امیر اومد دنبالمو اومدیم خونه یخچال و از برق کشیدمو تا ساعت یک مشغول شستن بودم
ساعت دو نیم بود که خواب رفتم.به مامانم قول داده بودم برم کمکش خونه تکونی بنده خدا راضیش
نیست میگه تو دستت درده نمیخواد بیای ،ولی وجدانم راضی نمیشه نرم .حالا فردا باید صبح زود
ناهارو برای امیر آماده کنم و برم چون تا ساعت یازده بیشتر آب نیست 
از خدا که پنهون نیست از شما هم چه پنهون این چند وقته که حالم خوش نیست،نمازهم که میخونم
نمیدونم چی دارم میگم،نماز خوندن من توی خونمون معروفه میگن طنین خواهر جعفر طیاره
چون بعد از نماز حتما باید مفاتیح بخونم ،عادت کردم چون بهم آرامش میده ولی چند وقتیه
لای مفاتیح رو باز نکردم هرچند خیلی از دعاهاشو حفظم ،من عاشق دعاهای خمس عشره هستم
دعای توسل ـدعای یستشیرـدعای عشرات .
دلم میخواد یه کار بزرگ انجام بدم .ولی نمیدونم اون کار بزرگ چیه
هرکاری میکنم دلم وانمیشه .وقتی هم میام نت نگران هزینه تلفن هستم و حالم بیشتر می گیره
ولی اگه نیام بنویسم دق میکنم .نوشتن بهم یه کم آرامش میده .
دلم همه چیز میخواد و هیچی نمیخواد ...
دلم یه باغچه پراز گل و درخت میخواد .دلم یه بچه میخواد که تو آغوشم بگیرمش و بزرگش کنم
گاهی وقتا میگم خداجون اگه طنین هم یه کوچولویی داشته باشه کجای این دنیاتو تنگ می کنه
ولی بازم میگم هرچه مصلحته آدمه پیش میاد
التماس دعا
مواظب خودتون باشید
همتون رو از صمیم قلبم دوست دارم
style="text-decoration: none"> |